تبليغاتX
گل پسر
وقتی رگبار، می بارد
خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش، حسابتو نگه دار
ببین که چندتا قرنه تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
وقتی آهنگ به سبک راک با گیتار الکترونیک شروع میشه منتظرم تا باز هم شاهد یه "متفاوت بودن" در آلبوم جدید سیاوش باشم، اما با صدای "خط می کشم" سیاوش که خفن شبیه موزیک های راک و با صدای گرفته می خونه یه جوری میشم، اصلا منتظر چنین تفاوتی نبودم.
.
.
.
 رگبار سیاوش بالاخره منتشر شد. ماهم که بی اعتنا به کپی رایت رفتیم و دانلودش کردیم!(تو رو خدا سیاوش جون آخه آلبوم اصل رو از کجا گیر بیاریم؟!!). بسیار زیبا و حیرت انگیز. برگشته به حال و هوای آهنگ های آروم قدیمی. من که واقعا over dose شدم!
این ترانه که مربوط به آهنگ خدا جونه، از یغما گلروییه. درمورد ترانش گفته که اینو به سبک گلایه های موسی و شبان سروده، همین

پ.ن: تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی این ح.خ رو بردارم به جاش بنویسم پ.ن چون مث اینکه بعضی ها رو دچار مشکل کرده بود!!

پ.ن۲: روز پدر رو به بابای خودم تبریک می گم. امیدوارم همیشه بتونم قدرتو بدونم...

2 تایپ شده در  سه شنبه 1387/04/25 توسط محمداسماعیل  | 

تیدذزتش.ی.وتیمگگظ.بوویجگط....!
یه ندایی از اعماق وجودم عربده کشید که هوی! من که نیم متر پریدم اونطرف تر، داشتم دنبال منبع صدا می گشتم که دیدم وجدان وبلاگمه! دیدم زبونش رو تا بیخ کشیده بیرون! اولش فکر کردم شاید مرض قانقاریا گرفته که دیدم این یعنی نشانه ی بی ادبی! همینطور که داشت فحش نثارم می کرد می گفت برو اون وبلاگ سر و ته یه کرباست رو آپ دیت کن، مردیم دیگه سوت و کور شده اونجا. همینطوری که داشتم با خودم کلنجار می رفتم که حالا چه چرت و پرتی باید از خودم بالا بیارم، word رو باز کرده و شروع به تایپ کردم که یهو روی کیبورد خوابم برد... خواب دیدیم که توی شهر با یکی از دوستام داریم گشت می زنیم و خیابون متر می کنیم. اما مثل اینکه هدف اصلی مون این بود که هوا بخوریم! همینطور قلپ قلپ هوا می خوردیم که مامی زنگ زد:
- پسرم کجایی؟
- مامان جون همون جور که بهتون قول داده بودم تصمیم گرفتم از امروز با سینا بریم کتابخونه و تحت فشار زیاد زبان کار کنیم!
- آفرین پسرم!
...جون داداش یه وقت فکر نکنین من دروغگوام ها! اولش قصد داشتم این کار رو بکنم ولی بعدش دیدم سینا زنگ زد وگفت که بیا اول بریم آمادگی ذهنی درس خوندن رو کسب کنیم، بعد شروع به خوندن بکن! خلاصه سینا شیطون رفت توی جلد ما! اول با سینا رفتیم توی یکی از خیابونهای معروف شهر یه چرخی بزنیم. خیلی شلوغ بود.دختر و پسرها به هوای دیدن مغازه ها و خرید ریخته بودند اونجا، ولی به نظرم می اومد که اونها بیشتر به همدیگه نگاه می کردند تا به مغازه های اطراف! من و سینا هم صفا سیتی راه انداخته بودیم و دو نفری ترانه ای با این مضمون می خواندیم:
پارسال بهار دسته جمعي رفت بوديم زيارت
برگشتني يه دختر خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود و همراهمون ميومد
به دست و پام افتاده بود اين دل بي مروت
ميگفت برو بهش بگو
دوست دارم بي گفتگو
هر چي ميگه بزار بگه
هر چي ميشه بزار بشه(اينو دوبار ميگفتیم!)
راز دلم رو گفتم اينو جواب شنفتم!
تو زائري پسر! چقدر تادوني
اومدي زيارت يا که چشم چروني؟
گفتم به اون زيارتي که رفتم
قسم به اوت عبادتي که کردم
قسم به اون قفل و دخيل که بستم
بعد خدا من تو رو مي‌پرستم!!
..........
بعد از این خواب پربار سرم رو که از روی کیبورد برداشتم دیدم تایپ شده: تیدذزتش.ی.وتیمگگظ.بوویجگط....!
به نظر شما تعبیر این خواب چیه؟!

اینم برا خالی نبودن عریضه! طراحیشم از خودمه، در ضمن تقدیمش می کنم به یه کسی که خودش می دونه کیو می گم!

ح.خ۱- امتحاناتو حسابی خوب دادیم! حسابی! اگه نمره ی قبولی بالای ۱۲ بود نصف بیشتر درسارو افتاده بودم! چه طوری مشروط نشدم من خدایا؟

ح.خ۲- اونی که تو پست قبلی خاطراتشون نوشتم خودشو یه وبلاگ زده. تازه کاره ولی زود دستش میاد تو وبلاگستان چه خبره. بچه ی ماهییه. دکتر میثم. آدرس وبلاگش هم:

http://www.dr-abidel.blogfa.com

2 تایپ شده در  پنجشنبه 1387/04/20 توسط محمداسماعیل  | 

خاطره ها

 

 

،،،
تق تق تق،
در اطاقشان را که می زنم با چشمان خوابالوی میثم و سید رو به رو می شوم. ساعت از نیمه شب گذشته و طبق معمول شب های امتحان، میثم مثل ما شب امتحانی است. ساعت از 2 که می گذرد من و سینا و سامان کم کم بی خیال درس شده و خواب را ترجیح می دهیم، میثم آخرین نفری است که می خوابد. سرجلسه، طبق معمول امیدمان بعد از خدا به پاهای میثم است. از فرط پررویی خودم لذت! می برم که هیچ وقت میثم جواب رد به درخواست تقلب دادن به ما نداد.

 

،،،
کمی که غافل می شدی، تمام دکمه های پیرهنت را این بشر باز کرده بود و زیر پیرهنت نمایان میشد. هنوز هم نفهمیدم که رمز این شعبده در کجاست، این تنها یکی از اعمال ژانگولر بازی میثم است.

 

،،،
تا می آیم بجنبم، MEMO  در یک عملیات ضربتی ابتدا فلاش می اندازد؛ من و M4 را کور می کند. همین طور که هاج و واج غزل خدا حافظی را می خوانم، امان نداده و تیر خلاص را شلیک می کند. Tab را می گیرم. میثم رتبه ی اول است و وحشتناک با بقیه ی اعضای تیمش فاصله گرفته.

 

،،،
سینا همانطور که لم داده روی تخت رجز می خواند که کسی زورش به من نمی رسد و مبارز می طلبد! میثم که منتظر چنین جملاتی است می پرد روی سینا و کشتی کج شروع می شود. میثم ثابت می کند که هیچ وقت کم نمی آورد، حتی اگر واقعا کم بیاورد.

 

،،،
گرفتن مجوز از یک طرف خسته ام کرده و از طرف دیگر کمتر کسی کمکم می کند. میثم یکی از آنهاست. قول داده بود هر چقدر می تواند کمکم کند ولی فکر نمی کردم در طول تمام مدت آماده سازی شماره ی اول نشریه، از دل و جان وقتش را بگذارد. قول دادانش همیشه عمل کردنش را نتیجه می داد.

 

،،،
"بروفن داری اسماعیل؟"
این را می گوید و پیشانی اش را می مالد تا بلکه سردردش آرام تر شود.
آخرین سری از وسایلم را جمع و جور می کنم. موقع خداحافظی است. مسکن را می آورم، به میثم می دهم و می خواهم خداحافظی کنم که قبول می کند برای قدم زدن همراهیم کند. دیگر نه از آن شوخی های مبتکرانه و کذایی اش خبریست و نه از لب های همیشه خندانش. تا جایی که می خواهم برای ترمینال تاکسی بگیرم دنبالم می آید. لبخند زورکی اش در چهره ی گرفته اش زار می زند. روبوسی و تمام!
سوار تاکسی که می شوم میثم را می بینم که دستش را جلوی صورتش گرفته. همینطور که تاکسی راه می گیرد به خودم "ایول" می گویم که عجب آدم بی احساسی هستم! در همین مخیلاتم که 2 دانه اشک بی اختیار می ریزد پایین.

ح.خ- اینها فلاش بک هایی بودند از روزهایی که با یکی از بهترین دوستانم "میثم معتمدپور" داشتم. میثم ترم بعدی مهمانی گرفت و رفت اصفهان.

2 تایپ شده در  پنجشنبه 1387/04/20 توسط محمداسماعیل 

فكر كنيد لطفا يه ذره
-بدو زود باش دیگه
+وایسا، میگه جزوه مونو داره آماده می کنه!
-زود باش الان سرویس میره ها
کل کل می کنم با صاحب دفتر فنی که سریع جزوه ها را بزند. سینا بیرون مغازه وایساده و مدام چشم غره می رود. چند دقیقه ای انتظار سخت، جزوه ها را می گذارم زیر بغلم و می دوم بیرون. غرغر و نق و نوق سینا آنقدر اعصابم را خرد می کند که اصلا متوجه  زن گدایی که از ما پول درخواست کرد نمی شوم. فقط با عصبانیت می گویم نه! برو یه جای دیگه....Vivek-Thakkar---www.irancartoon.com
به خودم می آیم! زنی میانسال با چهره ای شکسته که بسیار بیشتر از سنش نشانش می دهد. چادری رنگ و رو رفته و بور به سر دارد. یک کاسه ی قرمز به یکی از دستانش است و با دست دیگرش چادرش را محکم گرفته که جز صورتش جایی دیگر سنگینی نگاه عابران وحشی را تحمل نکند. خیابان ها را متر می کند و کاسه را که بدجور به چشم می زند جلوی عابران و رانندگان ماشین ها می گیرد. هیچ چیز هم نمی گوید. فقط با نگاهش می گوید که...
.
.
.
خشمم فروکش نکرد که هیچ، بیشتر و بیشتر شد. با این تفاوت که این بار خشمم از خودم، از جامعه و از فریبکاران حکومت بود. اسلام، چیزی جز عدالت نیست اما حالا از آن برای توجیه بی عدالتی استفاده می کنند! بانکها با آیات قرآن تبلیغ پول می کنند. دولت، مال مردم را (بیت المال را) به خودشان وام می دهد، تا مردم را وامدار و مقروض دولت کنند. کشوری با این ذخایر نفت و گاز و... چرا ما فقر هم داریم؟! دغدغه علی(ع) تقسیم عادلانه بیت المال بود نه شکیات نماز، چرا دین را منحرف کرده اند؟! چقدر قرآن خواندیم به آن عمل کردیم؟ کتاب را می خوانند و نمی بوسند، ما قرآن را می بوسیم و نمی خوانیم! هیچکدام از حرفهایی که در نماز می گوییم، عملاً قبول نداریم. حکومت سالم از دین برای خوشبختی مردم استفاده می کند. ولی حکومت ظالم از دین برای فریب و بدبختی مردم استفاده می کند. و عجیب اینکه در هر دو مورد دین خوب عمل می کند! ما را فریب می دهند. نمی دانیم و نباید هم بدانیم. چون اگر بدانیم دیگر فریب نمی خوریم.
فاطمه جان، می گویند این روزها مصادف است با ظلم هایی که ظالمان روز بر تو روا داشتند، فاطمه جان، هیچوقت به اندازه امروز مظلوم نبودی. چون، تو که اسوه ظلم ستیزی بودی اکنون ابزار ظلم پذیری شده ای! فاطمه جان، خونت را ریختند تا پرچم سرخی در دستهای ما باشد، تا بر سینه دشمن بکوبیم. حال ما پرچم سیاه بدست گرفته و بر سینه خود می کوبیم! سینه زنی، انحراف خشم مردم است. چون خشم امروز بر سر ظالم دیروز کوفته می شود! فاطمه جان، برایت گریه نمی کنم. سینه نمی زنم و عزاداری نمی کنم. اما خشمم را از ظلم هایی که بر تو رفته فروکش نمی کنم. خشمم را نگه می دارم تا بهانه ای باشد برای آنکه با ظالمان و فریبکاران امروز مبارزه کنم. با معاویه های زمان و یارانشان.
 ای کسی که ظلم ستم و فریب را می فهمی، کمترین وظیفه تو فهماندن مردم است ...
.
.
.
 به خودم می آیم. از آن زن خبری نیست. سینا هم رفته سوار سرویس شده و من مانده ام و نیم ساعت دیگر به انتظار سرویس دانشگاه. نیم ساعتی که شاید فرصتی باشد برای تفکر و به خود آمدن. برای آنکه خودم و اهدافم را بشناسم و بفهمم...

2 تایپ شده در  پنجشنبه 1387/03/09 توسط محمداسماعیل  | 

گل پسر هک شد
گل پسر هک شد

ح.خ1- چیه؟! به ما نمیاد خودمونو هک کنیم؟! عقده ای شدیم از اینکه دلمان نیامد وبلاگ های شما را هک نماییم!
ح.خ2- یه مقدار روحیات و احوالمون نسبت به قبل تر بهتر شده. دلیلشو نمی دونم ولی هر چه هست نیکوست و خجسته!
ح.خ3- بالاخره نشریه ی ما هم منتشر شد. نشریه ی دانشجویی سیاه و سفید. اگه مایلید ببینید ما چه چیز از خودمان بالا آورده ایم، بروید به آدرس نشریه:
http://www.siah-sefid.ir
ح.خ4- با وجودی که زیاد اهل مطالعه نیستم، ولی عاشق کتابم. عاشق برگ زدن و جمع آوری کتاب ها. البته این استعداد از کودکی در من بود. باورتون می شه من از دوران ابتدائی تا کنون یه کتابخانه ی شخصی داشته ام؟ حیف شد که امسال نتونستم برم نمایشگاه کتاب.
ح.خ۵- این لینک رو کلیک کنید. امیدوارم به جای تاسف به خودمون بیاییم و...
http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html
ح.خ۶-
... از کودکی، هر وقت بیمار می شدم، مادرم پرستارم بود. شبها را بدون خواب، روز می کرد تا مبادا تب و درد بر من چیره شود، مانند همه ی مادران، با این تفاوت که خودش نیز "پرستار" بود. پرستار، زیبا ترین شیوه برای اثبات ایثار و فداکاری...
روز پرستار را به مادر عزیزم، دوست گلم، و تمامی پرستاران پرتلاش تبریک می گویم.

روز پرستار گرامی باد

2 تایپ شده در  جمعه 1387/02/20 توسط محمداسماعیل  |